<?xml version="1.0" encoding="utf-8" standalone="yes"?>
<rss version="2.0" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
  <channel>
    <title>داستان on قصه دون</title>
    <link>/tags/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86/</link>
    <description>Recent content in داستان on قصه دون</description>
    <generator>Hugo -- 0.151.0</generator>
    <language>fa-ir</language>
    <atom:link href="/tags/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86/index.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <item>
      <title>شهر قصه‌ها - شهری پر از داستان‌های عجیب</title>
      <link>/posts/4/</link>
      <pubDate>Mon, 01 Jan 0001 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid>/posts/4/</guid>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img alt=&#34;magic&#34; loading=&#34;lazy&#34; src=&#34;/4.magiccity.jpg&#34;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزی روزگاری، در دنیایی دور، شهری بود به نام &amp;ldquo;شهر قصه‌ها&amp;rdquo;. این شهر پر از خانه‌هایی بود که هر کدام یک داستان عجیب و جادویی داشتند. هر روز، وقتی خورشید طلوع می‌کرد، کودکان از خواب بیدار می‌شدند و به سراغ خانه‌های قصه‌گو می‌رفتند تا داستان‌های جدید را بشنوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در گوشه‌ای از شهر، خانه‌ای بود که قصه‌ی &amp;ldquo;خرگوش و لاک‌پشت&amp;rdquo; را تعریف می‌کرد. در این قصه، خرگوش تند و تیز با لاک‌پشت آرام و کند مسابقه می‌دادند. خرگوش با خود فکر کرد که خیلی سریع‌تر از لاک‌پشت است و تصمیم گرفت در وسط مسابقه کمی بخوابد. اما وقتی بیدار شد، دید لاک‌پشت آرام آرام به خط پایان نزدیک شده و برنده شده است! این قصه به کودکان یاد می‌داد که نباید کسی را دست کم گرفت.&lt;/p&gt;</description>
    </item>
  </channel>
</rss>
