<?xml version="1.0" encoding="utf-8" standalone="yes"?>
<rss version="2.0" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
  <channel>
    <title>مهربانی on قصه دون</title>
    <link>/tags/%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C/</link>
    <description>Recent content in مهربانی on قصه دون</description>
    <generator>Hugo -- 0.151.0</generator>
    <language>fa-ir</language>
    <atom:link href="/tags/%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C/index.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <item>
      <title>شیرین‌عقل - دختری که با عقل شیرینش مشکلات را حل می‌کند</title>
      <link>/posts/48/</link>
      <pubDate>Mon, 01 Jan 0001 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid>/posts/48/</guid>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img alt=&#34;kindgirl&#34; loading=&#34;lazy&#34; src=&#34;/48.kindGirl.jpg&#34;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در یک دهکده‌ی کوچک و زیبا، دختری کوچک و مهربان به نام شیرین زندگی می‌کرد. شیرین دختری باهوش بود که همیشه با لبخندی شیرین روی لب‌هایش دیده می‌شد. به همین دلیل همه او را &amp;ldquo;شیرین‌عقل&amp;rdquo; صدا می‌کردند. او همیشه آماده بود تا به هر کسی که نیاز به کمک داشت، کمک کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک روز، وقتی شیرین در باغچه‌ی خانه‌شان بازی می‌کرد، صدای گریه‌ی بلندی را شنید. او به دنبال صدا رفت و به بز کوچکی به نام بزی رسید که در کنار نهر گریه می‌کرد. شیرین با مهربانی پرسید: &amp;ldquo;بزی، چرا گریه می‌کنی؟&amp;rdquo;&lt;/p&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>غول مهربان - غولی که به کمک مردم می‌آید</title>
      <link>/posts/21/</link>
      <pubDate>Mon, 01 Jan 0001 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid>/posts/21/</guid>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img alt=&#34;ogre&#34; loading=&#34;lazy&#34; src=&#34;/21.Ogre.jpg&#34;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در یک روستای کوچک و زیبا به نام گلستان، مردم با خوشحالی و آرامش زندگی می‌کردند. این روستا پر از باغ‌های سرسبز و گل‌های رنگارنگ بود. اما مردم گلستان یک راز بزرگ داشتند؛ آن‌ها از غولی مهربان که در کوهستان نزدیک روستا زندگی می‌کرد، خبر داشتند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این غول مهربان به نام آرش شناخته می‌شد. آرش برخلاف سایر غول‌ها، دل بزرگی داشت و همیشه به فکر کمک به مردم بود. او بدن بزرگی داشت، اما قلبش از طلا بود. هرگاه مردم به کمک نیاز داشتند، آرش به آن‌ها یاری می‌رساند.&lt;/p&gt;</description>
    </item>
  </channel>
</rss>
