<?xml version="1.0" encoding="utf-8" standalone="yes"?>
<rss version="2.0" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
  <channel>
    <title>نقاشی on قصه دون</title>
    <link>/tags/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C/</link>
    <description>Recent content in نقاشی on قصه دون</description>
    <generator>Hugo -- 0.151.0</generator>
    <language>fa-ir</language>
    <atom:link href="/tags/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C/index.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <item>
      <title>نقاشی جادویی - نقاشی‌هایی که زنده می‌شوند</title>
      <link>/posts/16/</link>
      <pubDate>Mon, 01 Jan 0001 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid>/posts/16/</guid>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img alt=&#34;paint&#34; loading=&#34;lazy&#34; src=&#34;/16.paint.jpg&#34;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در شهری کوچک و زیبا به نام رنگین‌کمان، پسربچه‌ای به نام سامان زندگی می‌کرد. سامان یک پسر خلاق و پرانرژی بود که عاشق نقاشی بود. هر روز بعد از مدرسه، او به اتاقش می‌رفت و با مدادها و رنگ‌هایش نقاشی می‌کرد. دیوارهای اتاق سامان پر از نقاشی‌های زیبا و رنگارنگ بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک روز، مادربزرگ سامان به دیدنش آمد و یک جعبه قدیمی به او هدیه داد. سامان با هیجان جعبه را باز کرد و داخل آن چند قلم‌مو و چند تیوپ رنگ پیدا کرد. مادربزرگ با لبخند گفت: &amp;ldquo;این قلم‌موها و رنگ‌ها جادویی هستند، سامان. با آن‌ها می‌توانی نقاشی‌هایی بکشی که زنده می‌شوند.&amp;rdquo;&lt;/p&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>نقاشی‌های زنده - نقاشی‌هایی که جان می‌گیرند</title>
      <link>/posts/45/</link>
      <pubDate>Mon, 01 Jan 0001 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid>/posts/45/</guid>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img alt=&#34;magicpaint&#34; loading=&#34;lazy&#34; src=&#34;/45.magicalPainting.jpg&#34;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در یک روستای کوچک و پر از زیبایی، دختر کوچکی به نام سارا زندگی می‌کرد. سارا عاشق نقاشی بود و هر روز با شور و شوق نقاشی می‌کشید. او همیشه رنگ‌ها و قلم‌هایش را به همراه داشت و هر کجا که می‌رفت، چیزی زیبا و جالب را نقاشی می‌کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک روز، وقتی سارا در حال نقاشی یک پروانه بود، پیرزنی مهربان به نام مادربزرگ مهتاب به او نزدیک شد. مادربزرگ مهتاب با لبخندی گفت: &amp;ldquo;سارا جان، نقاشی‌هایت بسیار زیبا هستند! می‌دانستی که اگر با قلبی مهربان و خلاق نقاشی کنی، نقاشی‌هایت می‌توانند جان بگیرند؟&amp;rdquo;&lt;/p&gt;</description>
    </item>
  </channel>
</rss>
