<?xml version="1.0" encoding="utf-8" standalone="yes"?>
<rss version="2.0" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
  <channel>
    <title>پری دریایی on قصه دون</title>
    <link>/tags/%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C/</link>
    <description>Recent content in پری دریایی on قصه دون</description>
    <generator>Hugo -- 0.151.0</generator>
    <language>fa-ir</language>
    <atom:link href="/tags/%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C/index.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <item>
      <title>دوستی با پری دریایی - کودکی که با یک پری دریایی دوست می‌شود</title>
      <link>/posts/51/</link>
      <pubDate>Mon, 01 Jan 0001 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid>/posts/51/</guid>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img alt=&#34;mermaid&#34; loading=&#34;lazy&#34; src=&#34;/51.Mermaid.jpg&#34;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزی روزگاری در یک دهکده کوچک کنار دریا، پسر کوچکی به نام آرمان زندگی می‌کرد. آرمان عاشق دریا بود و هر روز ساعت‌ها در کنار ساحل بازی می‌کرد و به صدای امواج گوش می‌داد. او همیشه آرزو داشت که یک پری دریایی واقعی را ببیند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک روز، وقتی که آرمان در حال ساختن قلعه‌ی شنی بود، صدای نرمی از دریا شنید که او را صدا می‌کرد. آرمان سرش را بلند کرد و به دریا نگاه کرد. در آنجا، نزدیک به ساحل، یک پری دریایی زیبا با موهای طلایی و چشمان آبی به او لبخند می‌زد. آرمان با شگفتی گفت: &amp;ldquo;وای! تو یک پری دریایی هستی؟&amp;rdquo;&lt;/p&gt;</description>
    </item>
  </channel>
</rss>
