<?xml version="1.0" encoding="utf-8" standalone="yes"?>
<rss version="2.0" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
  <channel>
    <title> دوستی  on قصه دون</title>
    <link>/tags/-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-/</link>
    <description>Recent content in  دوستی  on قصه دون</description>
    <generator>Hugo -- 0.151.0</generator>
    <language>fa-ir</language>
    <atom:link href="/tags/-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-/index.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <item>
      <title>دوستی با گنجشک - دوستی کودکی با گنجشک..</title>
      <link>/posts/145/</link>
      <pubDate>Mon, 01 Jan 0001 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid>/posts/145/</guid>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img alt=&#34;sparrow&#34; loading=&#34;lazy&#34; src=&#34;/145.Sparrow.jpg&#34;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بود زمانی در روستایی نیکو، کودکی به نام سامان زندگی می‌کرد. سامان پسری بچه‌گونه بود که همیشه به دنبال ماجراجویی و دوستی با حیوانات بود. روزی در حیاط خانه‌ش، یک گنجشک کوچولو با پرهای رنگین‌کمان آمد و روی شاخه درختی نشست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سامان با خوشحالی به سمت گنجشک پرید و با صدای خوش‌آوا به او گفت: &amp;ldquo;سلام، من سامان هستم. چقدر پرهای زیبایی داری!&amp;rdquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گنجشک به لطف و شادمانی به سامان نگاه کرد و گفت: &amp;ldquo;سلام سامان، منم گنجشک هستم. ممنونم!&amp;rdquo;&lt;/p&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>کودک و خرس - دوستی کودکی با خرس.</title>
      <link>/posts/147/</link>
      <pubDate>Mon, 01 Jan 0001 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid>/posts/147/</guid>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img alt=&#34;bearboy&#34; loading=&#34;lazy&#34; src=&#34;/147.BearBoy.jpg&#34;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بود یک زمانی، در قلمرویی دور افتاده از دهات و روستاها، یک پسربچه به نام آرتین زندگی می‌کرد. آرتین یک کودک شجاع و خوش‌قلب بود که همیشه علاقه زیادی به کاوش در جنگل‌های اطراف خانه‌اش داشت. او هر روز صبح زود از خواب بیدار می‌شد و با یک سبد خرما و پنیر از طریق جاده‌های خاکی به سمت جنگل‌ها می‌رفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از روزها، آرتین به طرف دلتا جنگل رفت. این بخش از جنگل پر از درختان بلند بود که سایه‌ای پوشاننده ایجاد می‌کردند. آرتین به دنبال گل‌های وحشی بود که برای مادربزرگش می‌آورد. وقتی که در حال دویدن در بین درختان بود، ناگهان صدایی خرسین او را متوجه شد. آرتین که ابتدا از ترس لرزان شد، به آرامی سر برگرداند و یک خرس جوان با چشم‌های قهوه‌ای رنگ و پوست نرم و قهوه‌ای رنگ را در پیش خود ببیند.&lt;/p&gt;</description>
    </item>
  </channel>
</rss>
