<?xml version="1.0" encoding="utf-8" standalone="yes"?>
<rss version="2.0" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
  <channel>
    <title> ماه on قصه دون</title>
    <link>/tags/-%D9%85%D8%A7%D9%87/</link>
    <description>Recent content in  ماه on قصه دون</description>
    <generator>Hugo -- 0.151.0</generator>
    <language>fa-ir</language>
    <atom:link href="/tags/-%D9%85%D8%A7%D9%87/index.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <item>
      <title>سفر به ماه - کودکی که به ماه سفر می‌کند.</title>
      <link>/posts/94/</link>
      <pubDate>Mon, 01 Jan 0001 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid>/posts/94/</guid>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img alt=&#34;moontravel&#34; loading=&#34;lazy&#34; src=&#34;/94.moonTravel.jpg&#34;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در یک روز آرام و زیبا، دخترکی با نام لیلا در باغچه‌ی خانه‌ش بازی می‌کرد. لیلا عاشق نجوم و فضا بود و هر شب به ستارگان و ماه در آسمان نگاه می‌کرد. او همیشه روزی را می‌خواست که به ماه برود و از نزدیک ببیند چهارشنبه‌های بزرگ و برجسته‌اش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک روز، پس از شنیدن داستان‌هایی از ماه از پدر و مادرش، لیلا تصمیم گرفت که به ماه سفر کند. او با یک قایق جادویی که به او داده شده بود، آماده شد. قایق جادویی از چوب درخت بلوط بود و پر از تابش‌های نورانی و رنگین‌کمانی بود که در تاریکی شب ظاهر می‌شد.&lt;/p&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>کودک و ماه - دوستی کودکی با ماه.</title>
      <link>/posts/81/</link>
      <pubDate>Mon, 01 Jan 0001 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid>/posts/81/</guid>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img alt=&#34;moon&#34; loading=&#34;lazy&#34; src=&#34;/81.Moon.jpg&#34;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در شهری کوچک و پر از رنگ و نور، یک پسربچه با نام میلاد زندگی می‌کرد. میلاد پسری پرانرژی و خلاق بود که هر شب، پس از شام، به بالکن خانه‌شان می‌رفت و به آسمان نگاه می‌کرد. او عاشق آسمان و ستاره‌ها بود، اما بیشتر از همه، از ماه خوشش می‌آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میلاد هر شب با لبخندی به ماه سلام می‌کرد: &amp;ldquo;سلام ماه عزیز. چطوری امشب؟&amp;rdquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماه همیشه با درخششی خاص به او جواب می‌داد: &amp;ldquo;سلام میلاد. من همیشه خوبم و شما؟&amp;rdquo;&lt;/p&gt;</description>
    </item>
  </channel>
</rss>
