<?xml version="1.0" encoding="utf-8" standalone="yes"?>
<rss version="2.0" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
  <channel>
    <title> مهربان on قصه دون</title>
    <link>/tags/-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86/</link>
    <description>Recent content in  مهربان on قصه دون</description>
    <generator>Hugo -- 0.151.0</generator>
    <language>fa-ir</language>
    <atom:link href="/tags/-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86/index.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <item>
      <title>پری‌های مهربان - پری‌هایی که به کودکان کمک می‌کنند.</title>
      <link>/posts/97/</link>
      <pubDate>Mon, 01 Jan 0001 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid>/posts/97/</guid>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img alt=&#34;kindfairy&#34; loading=&#34;lazy&#34; src=&#34;/97.KindFairy.jpg&#34;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به روستایی دور در دور، جایی که هنوز حکایت‌ها و داستان‌های بسیاری برای گفتن وجود دارد، یک روز زمستانی سرد، درختان برف‌پوشیده و آسمان آبی بی‌انتها، داستان پری‌های مهربان آغاز شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در آن روستا، دختر کوچکی به نام سارا زندگی می‌کرد. سارا دوست داشت باغچه‌ای از گل‌های رنگارنگ داشته باشد و همیشه با پرنده‌ها و حیوانات کوچک درباغچه‌اش بازی می‌کرد. اما یک روز زمستانی، زمین پوشیده از برف شدیدی بر سر آن‌ها آمد و همه چیز را سفید کرد.&lt;/p&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>غول کوچک - غولی که برخلاف اندازه‌اش مهربان است.</title>
      <link>/posts/95/</link>
      <pubDate>Mon, 01 Jan 0001 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid>/posts/95/</guid>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img alt=&#34;kindogre&#34; loading=&#34;lazy&#34; src=&#34;/95.kindOgre.jpg&#34;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در دهکده‌ای کوچک و زیبا، زندگی می‌کرد یک غول به نام تومی. او یک غول بود، اما نه آن‌چنان بزرگ. او قدش نه بلند بود و نه چاق. به اندازه‌ی دیگر غول‌ها بود، اما در دلش دوست داشت دوستان جدید پیدا کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تومی در کنار رودخانه‌ای که از دهکده می‌گذشت، یک خانه‌ی کوچک داشت. خانه‌اش از چوب بلوط بود و با گل‌های رنگارنگی که اطرافش بودند، زیبا می‌درخشید. تومی عاشق طبیعت بود و همیشه صبح‌ها با پرندگان و موجودات کوچک دیگری از طبیعت، صحبت می‌کرد.&lt;/p&gt;</description>
    </item>
  </channel>
</rss>
