<?xml version="1.0" encoding="utf-8" standalone="yes"?>
<rss version="2.0" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
  <channel>
    <title> هواپیما  on قصه دون</title>
    <link>/tags/-%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7-/</link>
    <description>Recent content in  هواپیما  on قصه دون</description>
    <generator>Hugo -- 0.151.0</generator>
    <language>fa-ir</language>
    <atom:link href="/tags/-%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7-/index.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <item>
      <title>پرواز در آسمان آبی - پرواز با هواپیما</title>
      <link>/posts/160/</link>
      <pubDate>Mon, 01 Jan 0001 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid>/posts/160/</guid>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img alt=&#34;plane&#34; loading=&#34;lazy&#34; src=&#34;/160.plane.jpg&#34;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در دهکده‌ای کوچک واقع در کنار دریا، پسر بچه‌ای به نام آرش زندگی می‌کرد. آرش پسری شاد و خوش‌رو بود که همیشه دوست داشت به آسمان آبی نگاه کند و درباره پرواز با هواپیماها بیاندیشد. او هر روز صبح زود از خواب بلند می‌شد و با شوق به آسمان نگاه می‌کرد، آرزو می‌کرد که یک روزی همراه با هواپیماها به آسمان سفر کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک روز، آرش با مادرش به فرودگاه شهر نزدیک رفتند. او با دیدن هواپیماهای بزرگ و پرنده‌وار که از آسمان فرود می‌آمدند و پرواز می‌کردند، خیلی هیجان‌زده شد. با شگفتی به مادرش گفت: &amp;ldquo;مامان، چطور می‌توانند این هواپیماها از زمین پرواز کنند؟&amp;rdquo;&lt;/p&gt;</description>
    </item>
  </channel>
</rss>
